تبليغاتX
خدا خوبه


خدا خوبه

و چه ساده با جابجایی یک نقطه از خدا جدا می شویم .





















مسافر جاده های
سرد تردیدم
با پالتویی از تنهایی و
کفشهایی پر از سر در گمی و

چمدانی پر از خاطره
چترم را میان اشکهایت
جا گذاشتم
بگذار
گرمیه دستانت را
بر صورتم احساس کنم
آنقدر سردم
که نمی توانم لب به سخن بگشایم 

اما اگر اشک بگذارد
با نگاهم
با تو و چشمانت
می توانم حرفی بزنم
                       اگر اشک بگذارد . . .

نوشته شده در هفتم آذر 1388ساعت توسط هادی هادی کامران(سکوت)| |

 

با احترام به نظرات رضا کاظمی.محسن عظیمیو پرژین عزیزم

تقدیم به دردهای مادرم

 

مادرم به دکتر گفته

20 سال است قرص می‌خورد.

و دلداری‌اش می‌دهد و می‌گوید

" ناراحت نشو پسرم

خوب می شوم "

*

مادرم صبح‌ها

اخبار غزه و لبنان گوش می‌دهد

و"آقای دولت"را شکر می‌گوید

به خاطر آسمانِ بالای سرش

و پنج شنبه‌ها‌یی که

سیرِِ سیر

سر قبر پدرم گریه می‌کند !

*

مادرم

همیشه خیالش

پر می‌‌‌‌‌شود از یک خانه‌ی بزرگ

که فقط خودش است و پدرم!

و قصه‌ی ما را تعریف می کند.

هفت برادری که همه دکتر شده‌اند!

و مادرم هر روز از یکی

قرص می‌گیرد و قرص‌ها را

با ننه"گل‌جَمین" پیر‌زن سر کوچه و

اخبار غزه و لبنان

تقسیم می‌کند.

*

مادرم فلسفه‌ی ساده‌ی زندگی است !

از خدا گرفته تا درد و

مرگ‌ و فقر‌ و آقای دولت و

بابای مرده و بقال سر‌کوچه و

 عشق و نان و آسمان و

ننه"گل‌جَمین"و اخبار  غزه و لبنان

و جوراب سوراخِ دختر همسایه را

حفظِ حفظ است . . .

مادرم

مادر ِ من است !

 

نوشته شده در چهاردهم آبان 1388ساعت توسط رسول عظیمی(خدا خوبه)| |

 

(۱)

تن من

آشناست

با این شعله ها

بگذارید پروانه وار بمیرم . . .

(۲)

می شنوم

صدای غریب و دلتنگ

قدمهای پاییز را

من هم مثل تمام برگها

آتش میگیرم . . .

هادی هادی کامران (سکوت)

پاییز ۸۸

نوشته شده در بیست و هشتم مهر 1388ساعت توسط رسول عظیمی(خدا خوبه)| |

 

 

یک فنجان تنهایی . . .

"به برادرم جعفر و نمی دانم هایش و زندگی اش"

۱

برادرم جعفر می گوید

دندان عقل تو زود در آمده

و مادرم بی خیال حرفهای جعفر

لبخند می زند و می گوید

آش برایت نمی پزم

دیگر بزرگ شده ای و ثانیه های ساعت را

خودت باید بچرخانی . . .

۲

همیشه همینطور بوده که جعفر می گوید

دندان عقل گاهی زود و

گاهی دیر به دنیا می آید

جعفر خودش یادش نیست

دندان عقلش کی سبز شده

حتی مادرم هم نمی داند .

ولی من می دانم

همان روزهایی که جعفر میگفت

چشمم درد می کند و

مادرم برایش عینک خرید

دندان عقلش در آمد !

۳

جعفر

فلسفه ی ساده ای دارد برای زندگی

که گاهی برایش حال می کنم

خواب

       غذا

            خواب . . .

۴

به روزها زل می زنم

و تمام دغدغه هایم را مرور می کنم

تو . . . کلمه . . . و خدا

اینها تمام چیزهایی است

که جعفر از آنها هیچ نمی داند . . .

۵

من جعفر را دوست دارم

اما هیچ وقت به خودش نمی گویم

که امروز چندم مهر است !

تا یادش نیاید

متولد ماه مهر ست و

خودش نمی داند .

۶

تولد جعفر بی کیک و

شمع و

خنده هم فوت می شود !

جعفر همیشه خودش را مهمانی می برد

برای خودش چای می ریزد و

با خودش به پارک می رود

و به خودش در گوشی می گوید :

تولدت مبارک عزیزم . . .

مهر ۸۸

نوشته شده در دهم مهر 1388ساعت توسط رسول عظیمی(خدا خوبه)| |

۱)

خواهش میکنم

سیگارت را روشن کن

می دانم

از روزی که رفته ای

سیگار خاموش

میان لبهایت می گذاری

که مبادا

من در تاریکی تنهاییت

پیدایت کنم . . .

روشن کن سیگارت را . . .

2)

فقط

آغوش تو را میخواهم

اگر تو مرا

به آغوش بکشی

حتما میتوانم

به کودکی بازگردم  . . .

3)

در سینه دیوار

پنجره ای اسیر

در سینه پنجره

تکه آسمانی

در سینه تکه آسمان

پرنده ای

و در سینه پرنده

قلبی کوچک

آنجا هم عشق جاریست . . .

 

هادی هادی کامران (سکوت)

تابستان ۸۸

نوشته شده در نوزدهم شهریور 1388ساعت توسط رسول عظیمی(خدا خوبه)| |


Design By : Night Skin